خرید بک لینک
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی ، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چ

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 3:34

در اتوبوس نشسته بودم به من گفت خواهرم در فلان ایستگاه پیاده خواهم شد ..بوی تند عرقش پیچیده بود، خودش خوابش برده بود روی صندلی اتوبوس. خسته خسته خسته. مثل بچه ای در انتهای روزی سخت خوابش برده بود، سرش را تکیه داده بود به شیشه پنجره و آرام نفس می کشید. اخم کرده بود و پیدا بود در خوابها هم دنیای قشنگی منتظرش نیست. به پینه دستهاش نگاه کردم، به لباسهای کهنه اش، به کفشهای کهنه ترش. نگاه کردم به رد زشت زندگی روی تمام چین های صورتش. به ریش جوگندمی تیغ تیغی که او را پیرترنشان می داد و اصلا شبیه مردهای جذاب ته ریش دار مجله های مد نکرده بود. چقدر بد است که دنیای دارا و

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 12:02

قرار بود با سواد شویمیک عمر صبح زود بیدار شدیم... لباس فرم پوشیدیم... صبحانه خورده و نخورده... خواب و بیدار... خوشحال یا ناراحت ...با ذوق یا به زور... راه افتادیم به سمت مدرسهقرار بود با سواد شویمروی نیمکت های چوبی نشستیمصدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتندسیاه است را شنیدیم با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیمقرار بود با سواد شویمبند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم به ما دیکته گفتندتا درست بنویسیمگفتند از روی غلط هایت بنویستا یاد بگیری،ما نوشتیم و یاد گرف

برچسب: قرار بود با صدای پویا بیاتی,قرار بود همین شب قرارمان باشد,رمان قرار بود مادر بشم اما,قرار بود میزان رای ملت باشد,قرار بود قرار هم باشیم,قرار بود تکیه گاه باشی,قرار بود فقط بیقرار من باشی,قرار بود آن مرد رفته باشد,ما قرار بود فرشته باشیم, نویسنده: حامد قاسمی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:42

عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟ گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه! یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقع ها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود. - اونموقع ها این شکلی نبود مادر. که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد. نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یه

برچسب: داستان كوتاه,داستان كوتاه عاشقانه,داستان كوتاه براي كودكان,داستان كوتاه كردن موهام,داستان كوتاه كردن موهاي بلند,داستان كوتاه ترسناك,داستان كوتاه انگليسي,داستان كوتاه فارسي,داستان كوتاه آموزنده,داستان كوتاه كردن مو, نویسنده: حامد قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 0:23

صفحه بندی